خرید بک لینک
یک جایی خواندم که میگفت از رویاها و آرزوهایتان دست نکشید و هر روز رو به روی آینه آنها را با خود تکرارا کنید تا روزی موفق شوید... ایستاده ام جلوی آینه ی تمام قدی اتاقم و به خودم نگاه میکنم. به چشم هایم به آبروها و موهایم به پوستم به نی نی چشمهایم دوباره نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم از کجای این روزگار آرزوهایم را یادم رفته است ؟ از کجا دیگر برایم هدفی نمانده که برایش بجنگم ؟ چشم هایم را میبندم و روی صندلی مینشینم و فکر میکنم که اصلا رویاها چه مزه ای میدادند شوق و شور یک هدف پنهان چه طعمی میداد ؟ اصلا یادم نمی آید .انگار که فراموشی گرفته باشم. نکند در سن 28 سالگی هم آلزایمر همه گیر شده است ؟! نمیدانم ولی من هیچ چیزی از رویاها و آرزوهایم به یاد نمیآورم. خسته ام خسته ام از تمام راه هایی که رفته ام و به بنبست رسیده ام. خسته ام از تمام تلاشهایی که بی ثمر بوده است خسته ام از تمام راه هایی که رفته ام و دوباره مجبور به بازگشتش شده ام. دنیایم به اندازه ی خوردن یک چای سرد کوچک شده است. وامانده ام در وادی که هیچ چیزی سر جای خودش نیست دوست دارم به کلبه ای در دل جنگل بروم و آرام بدون اینکه کسی در کنارم باشد بدون اینکه کسی مرا بشناسد بدون اینکه دغدغه ی این را داشته باشم که باید کاری بکنم زندگی کنم . تهوم پیری زده ام توهم اینکه هیچ کاری در این دنیای بزرگ نکرده ام. گاهی با خودم فک

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 6:55

صفحه بندی